العلامة المجلسي ( مترجم : محمدجواد نجفى )

307

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسين ع ) ( فارسي )

چيزى كه هست من دوست دارم تو را زيارت نمايم و از ديدار تو بهره‌مند گردم . هنگامى كه اين نامهء مرا ديدى در حالى بسوى من بيا كه در امان و مطمئن باشى . خدا تو را به امر خود هدايت كند و تو را بيامرزد . و السلام عليك و رحمة اللَّه و بركاته . موقعى كه نامهء يزيد به محمّد بن على ( يعنى محمّد بن حنفيه ) رسيد و آن را خواند نزد دو فرزندان خود كه جعفر و عبد اللَّه كه ابو هاشم بود آمد و با آنان در اين باره مشورت كرد . پسرش عبد اللَّه به وى گفت : پدر جان ! راجع بجان خود از خدا بترس و نزد يزيد مرو ! زيرا من خائفم از اينكه يزيد تو را ببرادرت حسين ملحق نمايد و هيچ باكى نخواهد داشت . محمّد گفت : اى پسر عزيزم من يك چنين باكى را از يزيد ندارم . پسرش جعفر به وى گفت : اى پدر ! يزيد تو را در نامهء خود مورد لطف قرار داده است . زيرا من گمان نمىكنم : يزيد براى احدى از قريش بنويسد : خدا تو را به امر خود هدايت نمايد و گناه تو را بيامرزد . من اميدوارم كه خدا تو را از شر يزيد محفوظ بدارد . محمّد بن على ( يعنى محمّد بن حنفيه ) گفت : اى پسرم ! من به آن خدائى توكل ميكنم كه آسمان را از افتادن بر روى زمين نگاه ميدارد مگر با اذن خود . كافى است كه خدا وكيل من باشد . سپس محمّد بن على براى مسافرت آماده و از مدينه خارج شد و رفت تا در شام نزد يزيد بن معاويه وارد شد . هنگامى كه اجازهء ورود خواست يزيد به وى اجازه داد و او را نزد خويشتن بر فراز تخت خود جاى داد و به وى گفت : اى ابو القاسم خدا بما و تو در عوض شهيد شدن ابى عبد اللَّه الحسين بن على اجر عطا كند . به خدا قسم اگر مصيبت حسين تو را متأثر كرد مرا هم ناراحت نمود . اگر اين مصيبت تو را داغدار نمود مرا نيز داغدار كرد . اگر من متصدى جنگ با حسين بودم او را شهيد نميكردم . من وى را از كشته شدن نجات ميدادم و لو اينكه به قيمت قطع انگشتان و از دست دادن چشم